چای آشتی..
نویسنده: سمیرا(پنج شنبه 85/3/25 ساعت 7:11 عصر)
شاید این حجم کوچک
باروزنه های آبی رنگش
مرا از تو بگیرد
دیوارها آه می کشند
زوزه باد در پله ها می پیچد
مثل آخرین گریه من
قهر که می کنی
سکوتت مرگ من است
خدا می داند تو هم
و این چای چه تلخ ما را آشتی می دهد...
هنوز روی قلب من کشیده رد پای تو
و با من است هرکجا که میروم صدای تو
تو میروی وآسمان می گرید
برای گریه های من برای خنده های تو
هلا هلا که می روی به ناکجای زندگی
رها نمی کند مرا خیال آشنای تو
همیشه قلب ساده ام برای عشق می تپد
همیشه بوسه می زنم به دست بی ریای تو
تو رو به سمت جاده های دور دست میروی
ومن دوباره میروم به سمت رد پای تو...
هجر تو...
نویسنده: سمیرا(یکشنبه 85/3/21 ساعت 12:12 عصر)
در هجر تو مرگ همنشینم بادا
منظور دودیده آستینم بادا
گر بی تو به کام دل بر آرم نفسی
یارب نفس باز پسینم بادا...
 
باز هم....
نویسنده: سمیرا(جمعه 85/3/19 ساعت 9:28 عصر)
از من خودت را پرسیدی
ومن آنچه تورا میدانستم گفتم:
متبسم
با نگاهی لبریز از سپاس
و
شرم تنگی وقت را بهانه یافتی
و رفتی...
زندگی...
نویسنده: سمیرا(چهارشنبه 85/3/17 ساعت 6:49 عصر)
زندگی:
قصه تلخیست که از آغازش
بس که آزرده شدم
میل به پایان دارم...
بیا.....
نویسنده: سمیرا(سه شنبه 85/3/16 ساعت 6:5 عصر)
بیا پرکن شبم را از ستاره
بیا لبریز عشقم کن دوباره
بیا برگرد برگردان غرورم
امیدم را مکن صد تکه پاره...
از من خودم را پرسیدی...
گفتم:تو مرا تفسیر کن...
خواستی چیزی بگویی و
من نخواستم وقت را بهانه کنم...
بی بهانه سخن آشفته نمودم و
برایت شاخه ای گل چیدم.....
چشم تر...
نویسنده: سمیرا(پنج شنبه 85/3/11 ساعت 9:41 عصر)
شب شد که شکوه ها زدل تنگ برکنی
نالیم آنقدر که دلی را خبر کنیم
بویی چو از وفا نشنیدیم در چمن
با چشم تر چو قطره ی شبنم سفر کنیم...
بیا و جوش تمنای دیدنم بنگر
چو اشک از سر مژگان چکیدنم بنگر
زمن به جرم تپیدن کناره میکردی
بیا به خاک من و آرمیدنم بنگر...
قصه عشق...
نویسنده: سمیرا(شنبه 85/3/6 ساعت 11:37 صبح)
قصه عشقت را... به بیگانگان مگو
چرا که این خلایق غریب
برکلاه حصیری مترسک نیز
آشیانه می سازند.
|